Sunday, August 18, 2002

پت پت پت ! ... پت .. پت ...... پت ......... پت ............ پت! .............پـ.........ـت!................... ؟! ..........................!

Tuesday, July 23, 2002

صداي سنگ پا
(شيلنگ در شعر سهراب)

اهل حمامم من
پوستم مهتابي است
پدرم دلاک است
سر طاسي دارد
لنگ مي اندازد
پدرم شامپويي مصر� کرد
کله اش هي ک� کرد
و سپس مويش ريخت
وچه اندازه سرش براق است!

حر�ه ام دلاکي ست
هد� من پاکي ست
مي نشيند لب سکو آرام
يک ن�ر با احساس
و تصور کرده خوش پروپاست!
کودکي را ديدم
مي دود در پي صابون و لگن

ا ي نهان در پس در
خشک آوردم ، خشک!
مشتري هاي عزيز
لگن خاصره هاتان سالم
رخت ها را نکنيد
آب مان بند آمد!
بانو

Sunday, July 21, 2002

اين هم تست IQ که قول داده بودم. کی بود هی سراغش رو می گر�ت؟ البته کسی که خوره اين چيزها باشه حتما براش تکراريه.
هيچ دقت کردين که آدمها چقدرنسبت به خودشان کنجکاو هستند؟ تست هاي هوش و شخصيت ، �الگيري و طالع بيني (انواع: چيني ، هندي ، روسي ، کولي ، با ستارگان ، ک� بيني، قهوه ، نخود، تسبيح ، سر � کاري و...) و قيا�ه شناسي و غيره کلي طر�دار دارن. البته شايد مهمترين کار ما هم تو اين دنيا شناخت خودمون باشه: "من عر� ن�سه �قد عر� ربه." ولي راهش اينها نيست. راهش زندگي کردنه. تازه بعد از کلي سال که خيال مي کنيم خودمونو شناختيم ، معلوم مي شه که در طي اين چند سال تغيير کرديم و يه آدم ديگه شديم! بهترش اينه که سعي کنيم اوني باشيم که مي خواهيم باشيم. اينطوري لا اقل مي دونيم که چي نيستيم!

آدمها به شوخي به سوي قورباغه ها سنگ پرتاب مي کنند اما قورباغه ها کاملاً جدي مي ميرند.
Erich Fried


Sunday, July 14, 2002

نقره داغ!
گروهي از زنان در يک کلاس مطالعه انجيل در حال خواندن س�ر نبي (يکي از کتب عهد عتيق) بودند. وقتي �صل سوم رامي خواندند به اين آيه رسيدند که مي گويد: " خداوند مانند يک خالص کنندهء نقره مي نشيند." اين آيه آنها را گيج کرد. �کر کردند که اين جمله چه معني اي ممکن است در رابطه با خصصوصيات و ذات خدا داشته باشد.
يکي از زنان پيشنهاد کرد که برود و در مورد نحوه خالص سازي نقره تحقيق کند و جلسه بعدي نتيجه را بياورد. او با يک نقره ساز قرار گذاشت که برود و کار او را تماشا کند. او توضيحي در مورد دليل اين کار بجز کنجکاوي در مورد �رايند خالص سازي نقره نداد.
همينطور که کار نقره ساز را تماشا مي کرد ، نقره ساز يک قطعه نقره را روي آتش گر�ت و آنرا داغ کرد. توضيح داد که وقتي کسي مي خواهد نقره را خالص کند بايد آنرا در داغترين نقطه آتش بگيرد تا تمام نا خالصي ها از بين برود. زن به اينکه خداوند ما را در چنين نقطه داغي قرار دهد �کر کرد و بعد دوباره ياد آن آيه ا�تاد:" خداوند مانند يک خالص کنندهء نقره مي نشيند." زن پرسيد که آيا بايد تمام مدت خالص سازي جلوي آتش منتظر نشست؟ مزد جواب داد:بله ، نه تنها بايد جلوي آتش نشست بلکه بايد تمام مدت چشم از نقره بر نداشت. اگر نقره لحظه اي بيشتر از حد در آتش بماند از بين ميرود. زن لحظه اي سکوت کرد بعد پرسيد: چطور مي �هميد که نقره کاملا خالص شده؟ نقره ساز لبخندي زد و جواب داد: خيلي راحت ، وقتي عکس خودم را در آن ببينم.
اگر شما گرماي آتش را احساس مي کنيد بدانيد که خدا به شما خيره شده و تا وقتي که تصوير خودش را در شما ببيند چشم از شما بر نمي دارد.

Hot Silver!
There was a group of women in a Bible Study on the book of Malachi. As they were studying chapter three, they came across verse three which says: "He will sit as a refiner and purifier of silver." This verse puzzled the women and they wondered what this statement meant about the character and nature of God.
One of the women offered to find out the process of refining silver and get back to the group at their next Bible Study. That week, this woman called up a silversmith and made an appointment to watch him at work. She didn't mention anything about the reason for her interest beyond her curiosity about the process of refining silver. As she watched the silversmith, he held a piece of silver over the fire and let it heat up. He explained that in refining silver, one needed to hold the silver in the middle of the fire where the flames were hottest as to burn away all the impurities. The woman thought about God holding us in such a hot spot then she thought again about the verse, that "He sits as a refiner and purifier of silver." She asked the silversmith if it was true that he had to sit there in front of the fire the whole time the silver was being refined. The man answered that yes, he not only had to sit there holding the silver, but he had to keep his eyes on the silver the entire time it was in the fire. If the silver was left a moment too long in the flames, it would be destroyed. The woman was silent for a moment. Then she asked the silversmith, how do you know when the silver is fully refined? He smiled at her and answered, "Oh, that's easy - when I see my image in it."
If today you are feeling the heat of the fire, remember that God has His eye on you and will keep watching you until He sees His image in you.


مدتی که نبودم به شغل شري� دوندگی مشغول بودم. (شکل مقابل) اما حالا ديگه ازاينطور دويدن خسته شدم. به نظرم خيلی بی معنی وتکراری مياد. واقعا چه معنی داره که آدم صبح تا شب هی دور خودش بدود و بدود و هيچ تغييری ايجاد نکند. خيلی در اين مورد �کر کردم و بالاخره به اين نتيجه رسيدم که بايد يک تغيير اساسی بوجود بيارم. بنابراين همينجا اعلام می کنم که ديگه اينطوری دور خودم نمي چرخم و تصميم گر�تم که از اين به بعد در جهت عقربه های ساعت بدوم!

Thursday, June 27, 2002

شعر واصله!
محبوب من آن نگار باشد
کو لعبت هر ديار باشد
چاه زنخش مثال �ندق
رويش مه ده چهار باشد
با چسم سيه کمان ابرو
چشمش سيه و خمار باشد
صوت نمکين و پر طنينش
بهتر ز دو صد هزار باشد
در پشت سرش اسير و کشته
ا�زون ز دو صد هزار باشد
دانا و زرنگ و با اراده
آنجا که خرد به کار باشد
ليکن به ره وصال معشوق
بر مرکب دل سوار باشد
شادي بتراود از وجودش
از غصه و غم کنار باشد
بر قلب خزان گر�ته من
همچون ن�س بهار باشد
گ�تي و سخن به سر بيامد
وين مساله بر قرار باشد
کاين دلبر بهتر از پري را
با همچو مني چکار باشد؟

شاهين سعادتي – سن هوزه

#شاهين جان تازه شدي عين من! خوب مي شي بابا ... خوب مي شي!

Wednesday, June 26, 2002

جام جهانی!

click to enlargeInteresting stuff ahead of the World cup Finals
Brazil last won the world cup in 1994. Before that they won it in 1970. Add 1970 and 1994, it equals 3964.
Argentina last won the world cup in 1986. Before that they won it in 1978. Add 1978 and 1986, it equals 3964.
Germany last won in 1990. Before that they won in 1974. Add 1990 and 1974, it equals 3964.
So going by this logic, the winner of the 2002 world cup is the same as the 3964 - 2002 = 1962 world cup. The 1962 world cup was won by Brazil.
Saudi fans too have reason to rejoice: Saudi has never won the world cup so we'll probably win it in the year 3964.

Tuesday, June 25, 2002

عشق از نگاه کودکان

جمعي از متخصصين اين سوال را براي گروهي از کودکان بين 4 تا 8 ساله مطرح کرده اند که:"عشق به چه معني است؟" پاسخ هايي که دريا�ت کرده اند بسيار وسيع تر و عميق تر از آن بوده که کسي بتواند تصور کند. بخوانيد و خودتان قضاوت کنيد.

:: از زماني که مادر بزرگم دچار آرتروز شد ديگر نمي توانست خم شود و ناخنهاي پايش را لاک بزند. از آن به بعد هميشه پدر بزرگم اين کار را براي او انجام مي داد. حتي وقتي دستهاي خودش هم آرتروز شد.
ربه کا – 8 ساله
:: وقتي کسي شما را عاشقانه دوست مي دارد ، شيوه بيان اسم شما در صداي او مت�اوت است و تو مي داني که نامت در لبهاي او ايمن است.
بيلي – 4 ساله
::عشق يعني آن چيزي که در اوج خستگي ، لبخند را بر لبانت مي آورد.
تري – 4 ساله
::عشق يعني آن زماني که مامان براي بابا قهوه درست مي کند و براي اطمينان از خوبي طعمش کمي از آن را مي نوشد.
دني – 7 ساله
::عشق آن چيزي است که در روز کريسمس با تو در اطاق است ، اگر که باز کردن هدايا را رها کني و گوش دهي.
بابي – 5 ساله
:: اگر مي خواهي عشق ورزيدن را ياد بگيري بهتر است از دوستي که از او متن�ري شروع کني.
نيکا - 6 ساله
::دو نوع عشق وجود دارد:عشق ما ، عشق خداوند. اما اين خداوند است که هر دوي آنها را مي آ�ريند.
جني – 4 ساله
::عشق زماني است که به شخصي مي گويي از لباسش خوشت آمده و او از آن پس هر روز آن را بپوشد.
نوئل – 7 ساله
::عشق مثل پير مرد و پير زن تکيده اي است که هنوز با وجودي که يکديگر را کاملاً شناخته اند ، با هم دوست هستند.
تامي – 6 ساله
:: عشق يعني آن زماني که مامان بهترين تمه مرغ را براي بابا مي گذارد.
الن – 5 ساله
::حقيقت اين است که تو نبايد هيچ وقت به کسي بگويي که او را دوست داري مگر آنکه واقعا چنين منظوري داشته باشي. اما اگر واقعا چنين منظوري داشتي ،بهتر است آنرا زياد ابراز کني چون مردم �راموش مي کنند.
جسيکا – 8 ساله
:: خواهر بزرگترم مرا خيلي دوست دارد. چون هميشه لباسهاي قديمي اش را به من مي دهد و مجبور مي شود لباسهاي تازه اي بخرد.
لورن – 4 ساله
منبع مجله مو�قيت (به واسطه اينترنت!)

# ياد آدامسlove is ا�تادم. واقعاً که �رهنگي ترين هله هوله ايست که تا به حال ديدم. اين ها هم لينک هاي مشابه. موزيک هم داره!


*Kids know Love
A group of professional people posed this question to a group of 4 to 8 year-olds, "What does love mean?" The answers they got were broader and deeper than anyone could have imagined. See what you think.
"When my grandmother got arthritis, she couldn't bend over and paint her toenails anymore. So my grandfather does it for her all the time, even when his hands got arthritis too. That's love."
"When someone loves you, the way they say your name is different. You know that your name is safe in their mouth."
"Love is what makes you smile when you're tired."
"Love is when my mommy makes coffee for my daddy and she takes a sip before giving it to him, to make sure the taste is OK."
"Love is what's in the room with you at Christmas if you stop opening presents and listen."
"Love is when you tell a guy you like his shirt, then he wears it every day."
"Love is like a little old woman and a little old man who are still friends even after they know each other so well."
I recalled the "Love is" gum! Some similar links. Also, enjoy the music.

اين خيلی باحاله!


Translation: It's cool!

مثل اينکه کلی خواننده انگليسی پيدا کردم. اين دوست جديدم هی برای اين سايت تارعنکبوت گر�ته من تبليغات می کنه!


Translation: It seems that I've got a lot of English visitors. This new friend pubicizes my "web covered" (static) page.

از کوما در اومدم!
دوباره زنده شدم! بازم سعی مي کنم بيشتر بنويسم. از بس دير به دير می نويسم اين سرويس voidstar رو اضا�ه کردم تا شما از update شدن پنجره خبر دار بشين. با تشکر از Jenny برای معر�ی voidstart و Syndicate.
همچنين ممنون از ماندانا که من رو به نوشتن نشويق کرد.


Translation:
* Back from coma!
I am alive! I will try to post more often. I seldom post these days, so I have registered to Voidstar. Now, you can find out if I have updated the page. Thanks to Jenny for refering Syndicate and Voidstar.
Also thanks to Mandana who encouraged me to keep posting.

Sunday, June 16, 2002

عجيب ولي واقعي!
چند ماه پيش با دوستام ر�تيم بيرون شام خورديم. حدود ساعت دوازده بود که برگشتيم سوار ماشين شديم. هرچي استارت زد پرايد بدبخت �قط پت پت کرد ولي روشن نشد. کلي با ماشين ور ر�تيم ولي درست نشد که نشد. سر کوئل ماشين جرقه مي زد. (به قول معرو� برق مي دزديد) ولي کاريش نتونستيم بکنيم. نشستيم توي ماشين سر پائيني راه ا�تاديم ببينيم چي کار ميشه کرد. همينطور که مي ر�تيم يه پسري با يه پيکان اومد هي دست تکون داد و صدامون کرد که من مکانيکم بزار نگاش کنم. ما هم گ�تيم ببينيم چيکار ميکنه. خلاصه نگاش کرد و گ�ت که اين کوئلش ترک برداشته و بايد عوض بشه. من هم کوئل همراهم دارم ولي مال تعميرگاه پدرمه و ازين حر�ا! آخرش هم 17 تومن پول کوئل رو گر�ت و ماشينو راه انداخت و ما هم خوشحال از شانسي که اورده بوديم ر�تيم خونه. ولي من عجيب به اين پسره مشکوک بودم که چطوري سرو کلش بموقع پيدا شد. خودش مي گ�ت که ماشين مادرم خراب شده بوده و کسي بهش کمک کرده و مادرم نضر (همينجوي مي نويسن ديگه؟!) کرده که من بايد به اولين کسي که ماشينش خراب شده باشه کمک کنم. من هم ديدم شما �لاشر ميزنين و آروم ميرين �هميدم که ماشينتون خرابه...

ديشب دوباره حدود ساعت دوازده داشتيم (تصاد�ا ًبا همون دوستام) از سينما برمي گشتيم که ديدم ماشين من (تصاد�اً باز هم پرايد!) دقيقاً (و تصاد�اً!) به همون درد دچار شده و روشن نميشه. بچه ها رو صدا کردم و کمي با ماشين ور ر�تيم ولي کوئلش ترک خورده بود و کاريش نمي شد کرد. تل�ن به امداد خودرو و اين حر�ها هم کمکي نکرد. سر پائيني راه ا�تاديم تا دم خونه يکي از آشناها پارکش کنيم تا �ردا درستش کنم. وسط راه يک پرايدي اومد دست تکون داد که من مکانيکم. گ�ت: چشه؟ خيلي مطمئن و دقيق گ�تيم که اگر کوئل پرايد داري بسم الله وگر نه خداحا�ظ. اون هم گ�ت: کوئل هم دارم! ما داشتيم از سرويس بر مي گشتيم ، شما رو ديديم که �لاشر مي زنين و ...
خلاصه 14 تومن گر�ت و کوئل ماشين رو عوض کرد و ما هم راه ا�تاديم. دوستاي من که ديگه مطمئن بودن کاسه اي زير نيم کاسه هست. من که نمي �همم چطور ممکنه آخه؟ به نظر شما قضيه چي بوده؟


Translation:
Come on Jenny! I can't translate all of this! it's about something strange that happened to our cars. that's all!

Wednesday, June 12, 2002

جهاني شدن!
چند روز پيش در مورد نحوه اضا�ه کردن قسمت نظرات به وبلاگ يک لينک دادم به يک وبلاگر حر�ه اي انگليسي زبان. اون هم کنجکاو شده و سري زده ولي سر از اين حرو� عجيب غريب در نياورده. اون هم يک لينک داده به پنجره و ترا�يک ما رو دوبرابر کرده. با ابراز علاقه و کنجکاوي که در مورد وبلاگهاي �ارسي زبان (به خيال خودش ا�غاني) نشون داده تصميم گر�تم براي مدتي هم که شده ترجمه (دست و پا شکسته) لاگها رو هم اضا�ه کنم. اشتباهات گرامری و غيره را هم لط�ا متذکر شويد (در قسمت نظرات) تا من هم يه انگليسی ای ياد بگيرم.


* Globalization!
A couple of days ago, when writing about how to add comment feature to your weblog, I referred to a professional English blogger. She has checked out my page but it looks Chinese to her. She has also put a link to this page and has doubled the traffic! After seeing her interest and curiosity about Persian weblogs (Afghani as she thought) I decided to put here a brief translation of the logs for a while. Please notice me about grammatical and other errors.(in the comments section beside the arrows) It helps me to improve my English.

Sunday, June 09, 2002

وقتي Bruno Bozzetto �لش ياد مي گيره
Bruno Bozzetto یکی از انيماتورهای گردن کل�ت معاصره. وقتی همچين کسی از MacroMedia Flash است�اده کنه نتيجه اش اين ميشه!

Saturday, June 08, 2002

و اما موزيک بلوز! گوش کنيد و زار بزنيد!
در مورد داستان پير زنه و ايستگاه اتوبوس و غيره همون جواب ندا خانم (که زودی جواب رو لو داد) جوابی بوده که طر� داده و استخدام شده. ولی هنوز جوابهای ديگه ای هم وجود داره. بنويسين که بهتر از اون هم کاری به �کرتون می رسه؟
يک تست IQ جالب بدستم رسده. يادتون باشه که وقتی که سرحال هستيد امتحانش کنيد. چون �قط د�عه اول جواب درست می ده. �ايل Flash exe هست. نترسين ويروس نداره! Flash اش هم بد نيست.
(ببخشيد Upload نمی شه! ببينم چکار می شه کرد...)

Thursday, June 06, 2002

در راستاي پيشر�ت هرچه بيشتر دانش کانگارو شناسی اين مصاحبه ها را گوش کنيد. ببخشيد که کمی قديمي است.

Sunday, June 02, 2002

اين جاپونی ها شاهکارند به خدا! اين اختراعات شون رو ببينيد:
يک دو سه چهار پنج شش ه�ت هشت
اگر چه هشت بر ص�ر باختن عربستان خيلي حال داد ولي بهتر از اون همين �رانسه بود که روش کم شد و من خيلي خوشحال شدم و البته اون سنگال بود که دل همهء مسلمين رو شاد کرد و دل من هم خيلي خنک شد! وقيا�ه لوپن ديدني بود وقتي که بازيکنان سنگالي که همه در باشگاه هاي �رانسه بازي مي کردند نمکدون رو شکستند و نمک هاش رو خوردند و به کسي هم ندادند. البته تير دروازه از همه بهتر بازي کرد و من اون رو به عنوان بهترين مدا�ع به �ي�ا معر�ي مي کنم و نتيجه اخلاقي اين بازي اون بود که پول خوشبختي نمياره!

Saturday, June 01, 2002

در حال رانندگي در يک شب تو�اني هستيد. از کنار يک ايستگاه اتوبوس رد مي شويد. سه ن�ر منتظر اتوبوس هستند:
1- يک پيرزن در حال مرگ.
2- يک دوست قديمي که يکبار جان شما را نجات داده است.
3- مرد يا زن روياهاي شما که هميشه آرزويش را داشته ايد.
ماشين شما �قط براي يک مسا�رجا دارد. کدام را انتخاب مي کنيد؟

اين مساله ای است که واقعا يکبار به عنوان سوال آزمون استخدامي يک مؤسسه است�اده شده. شما مي توانيد پيرزن را به بيمارستان برسانيد. چون در حال مرگ است پس بايد اول او را نجات داد. يا اينکه دوست قديمي تان را سوار کنيد. چون يکبار شما را نجات داده و اين �رصت خوبي است براي جبران آن. ولي به اين ترتيب هرگز دوباره معشوق روياهايتان را نخواهيد ديد.

کسي که بين 200 ن�ر متقاضي استخدام شد هيچ مشکلي در جواب اين سوال نداشت. روي لينک نظر دهي کليک کنيد. نظرات ديگران را بخوانيد و بنويسيد که شما کدام را انتخاب مي کنيد. چند روز ديگر جواب کسي را که استخدام شد براي تان مي نويسم.
دوستي ناشناس (!) ايميل زده و خواسته که وب سايتش رو معر�ي کنم. بعد از انداختن نگاهي به سايتش ديدم ارزش لينک دادن رو داره. اين هم سايت آوا: www.avaa.20m.com

Thursday, May 30, 2002

به جهت دوطر�ه کردن ارتباط قسمت نظرات رو به weblog اضا�ه کردم. روي اون کليک کنيد و نظرتان را بنويسيد تا هم من و هم ديگران بخوانيم. براي اضا�ه کردن اين feature به وبلاگ تان اينجا را ببينيد.

Monday, May 27, 2002

نمي دونم چرا يه مدته که نمي تونم �کرهام رو بنويسم. شايد برگرداندن اونها به کلمات مشکله ، يا من سختمه. به هر حال يک دليل ولاگ نويسي همينه ديگه. که ياد بگيرم چطور ميشه چيزي رو که تو قالب کلمات جا نمي شه کوچيکش کرد و چپوندش تو اين ليوان. �قط بديش اينه که وقتي ر�ت تو ليوان مي بيني شکلش عوض شده و ديگه خودت هم نمي شناسيش! بدترش اينه که بعد از مدتي اصل احساس و ذهنيت و ت�کر رو �راموش مي کني و �قط چند تا کلمه بي معني برات باقي مي مونه که دلت رو با اونا خوش کردي. يه جور هايي خودت هم مي ري تو ليوان! البته من الان در بطري زندگي مي کنم!

Thursday, May 23, 2002

در حين مرتب کردن اطاقم به اين نتيجه رسيدم که بايد از خير ۱۰-۲۰ تا از کتابهام بگذرم و همه رو بدم به کتابخونه. در طي اين عمل �داکارانه و سخاوتمندانه د�ترچه قديمي ام رو که مدتها گم شده بود پشت کتابها پيدا کردم. اين د�تر پر شده از جملات قصار آدمهاي گنده گنده و جملات طويل آدمهاي کوچيک(خودم!) کمي شعر و کلي ص�حات س�يد. بعضي از اين جملات رو اينجا مي نويسم:
(اي بابا مثل اينکه دوباره د�ترچه گم شد!... آها پيدا شد! خوب...)

* آدمها �قط در يک چيز مشترکند: مت�اوت بودن!
* آدمها عوض مي شوند و به هم خبر نمي دهند.
* آنها که بلد نيستند از ته دل گريه کنند ٫ خنده کردن را هم بلد نيستند.

* با همه رنگهاي تماشايي که در جهان هست ٫ مايه شرمساري است اگر بخواهيم همه چيز را سياه يا س�يد بدانيم.
* هيچ کس کورتر از آن که نگاه نمي کند نيست.
* ذهن متعصب همانند مردمک چشم است. هرچه بيشتر نور به آن بتابانيد تنگ تر خواهد شد.

* آدمي را باور او به چيزي نگه مي دارد نه بحث جدل بر سر چيزهاي بسيار.
* او جرائت احمق بودن را دارد و اين نخستين گام به سوي خردمندي است.
* حقيقت آن قدر ساده است که پيش پا ا�تاده اش مي پندارند.
* «نه» گ�تن ما به «آري» گ�تن مان معني مي دهد.
* اگر در جستجوي زيبايي جهان را سراسر در نورديم اما حس آن را با خود نداشته باشيم نخواهيمش يا�ت.

* تک تک ما روزي داوري خواهيم شد. مهم اين است که چقدر زندگي کرده ايم نه چقدر زنده بوده ايم. چقدر بخشيده ايم ٫ نه چقدر داشته ايم. چقدر خوب - صر�اْ خوب - بوده ايم نه چقدر عظيم جلوه کرده ايم.
* بادا که همه ي روزهاي عمرتان را زندگي کنيد.
* روزي که به خاطر �ردايش زيسته شود همواره با يک روز تاخير دريا�ته خواهد شد.

* يک عمر اشتباه کردن نه تنها ا�تخار آميز است ٫ که بسيار م�يد تر از يک عمر نشستن باطل است.
* مي توان انتخاب کرد اما نمي توان از رنج حاصل از انتخاب در امان ماند.

* A good plan today is better than a perfect plan romorrow.

* Anyone can become angry. That is easy. But to be angry with the right person, to the right degree, at the right time, for the right purpose and in the right way, this is not easy.

* بگذاريد که عظمت در نگاه شما باشد ٫ نه در آنچه به آن نگاه مي کنيد.

* آي مردم دنيا!
دل مرا که تکه تکه کرديد و هر کدام قطعه اي را به يغما برديد. لااقل ذره اي هم براي خودم باقي بگذاريد. حالا خودم هيچ ٫ آخر خدا هم از اين دل سهمي دارد. من که از پس شما بر نمي آيم. مگر خدا خودش حقم را از شما بگيرد که اگر بگبرد سهم خودم را به شما مي بخشم.

Tuesday, May 21, 2002

خطرناک تر از Klez
اخيراً ويروس جديدي وارد اينترنت شده که بسياري از webpageها و بخصوص weblogهاي �ارسي را آلوده کرده است. اولين چيزي که جلب توجه مي کند بالا ر�تن سريع و ناگهاني Hit counter است ولي ديگر کار از کار گذشته و ويروس کاملاً تکثير شده است. اين ويروس به متن وبلاگ ها حمله کرده و کلمات نا مناسبي را جايگزين بعضي از کلمات مي کند. در مرحله دوم با تبديل همه يا بعضي از حرو�(معمولا حر� وسط) اين کلمات به ... و * اقدام به مخ�ي کردن نسبي آلودگي خود مي کند. واريانت ديگر اين ويروس که تشخيص آن مشکلتر است و سرعت تکثير و آلودگي بيشتري دارد بدون تبديل حرو� به .. و * �قط به جايگزين کردن کلمات بسنده مي کند. واريانت پلي مور�يک(Polymorphic) اين ويروس هيچ نوع امضاء خاصي مثل ... ،*يا کلمات مشخص ندارد بلکه روي Semantic متن weblog تاثير مي گذارد. اگر چه آلودگي به اين ويروس از سرعت کمتري برخوردار است ولي ميزان تخريب آن بيشتر و ماندگار تر است. بعضي کارشناسان معتقدندکه اين ويروس قادر است از طريق خود بلاگر به emailها و حتي سيستم هاي غير متصل به اينترنت ن�وذ کند. متخصصان Symantec و McCafee به دليل عدم آشنايي به زبان �ارسي نتوانسته اند براي نسخه �ارسي اين ويروس راه حلي پيدا کنند. در حال حاضر تنها راه حل براي مقابله با نسخه �ارسي حذ� کامل متن آلوده شده از weblog است. براي جلوگيري از آلودگي بيشتر در اينجا لينکي به نمونه هاي آلوده شده وجود ندارد ولي چند نمونه غير �عال و قرنتينه شده و ضعي� شده اين ويروس در همين ص�حه موجود است. ويروس ...K و واريانت هاي آن با کد هاي زير شناخته مي شوند.
K…farsiblog@4751.K
K…blog@4751.F
K…blog@4751.S
K…blog@4751.pm
براي اطلاعات بيشتر و گر�تن ويروس کش آن اينجا و اينجا کليک کنيد.
من برگشتم!
اين مدتي که نمي نوشتم گر�تار بودم. يعني همون سرم شولوخه ي خودمون نه اينکه زنداني باشم! دوستي نوشته که چرا وبلاگ نمي نويسي و اين شعر رو برام �رستاده که يه جورايي هم مناسب حاله:

بي غزل آ�تاب شعر نخواهم سرود
کاخ تخيل خراب شعر نخواهم سرود
روز پديدار نيست تابش ديدار نيست
با شبحي دورياب شعر نخواهم سرود
روزنه اي باز نيست واژه پرواز نيست
بي ن�س ماهتاب شعر نخواهم سرود
ابر نمي باردم اشک نمي پايدم
تشنه به کام سراب شعر نخواهم سرود
پيکر هر آرزو سوخت در اين هاي و هوي
گر همه تن التهاب شعر نخواهم سرود
سبزه بر اين خاک نيست مي به رگ تاک نيست
جام تهي از شراب شعر نخواهم سرود
حا�ظه باد ر�ت بوي گل از ياد ر�ت
زين تب و تاب و شتاب شعر نخواهم سرود
مهد زمين بي قرار دور زمان بي مدار
در ا�ق اضطراب شعر نخواهم سرود
ماهي مرداب ها رانده ي سيلاب ها
در پي يک جرعه آب شعر نخواهم سرود

ولي به غير از اين شلوغي ها مدتي بود که هاردم (هارد خودم ، نه کامپيوترم!) بد سکتور گر�ته بود ، ويروس هم داشت. ويندوزش هم قاطي کرده بود و هي هنگ مي کرد. بنا بر اين بايد براي دومين بار در عمرم �رمتش مي کردم. البته اينکار رو شروع کردم ولي هنوز تموم نشده. اول بايد چيزايي رو که لازم دارم نگه دارم بعد �رمتش کنم! (يه چيزي مثل Fact هاي Memento) از قضاي روزگار اين داستان با قاطي کردن کامپيوترم هم همزمان شد (چقدر سمبوليک!) و الان دارم از روي يک Windows2k نوي نو با يک هارد تميز با شما صحبت مي کنم! (يعني چقدر طول ميکشه تا دوباره کثي�ش کنم؟) در مدتي که ويندوز و چيزهاي ديگه نصب مي شدند من شروع کردم به مرتب کردن کشوي ميزم و امروز هم اطاقم مرتب خواهد شد و بعد ماشين تعميرگاه و کارواش خواهد ر�ت و اين روند مثل يک موج ادامه دارد.(ولي آيا اينطور است؟! البته بعد از مدتي دوباره روز از نو روزي از نو!)

Saturday, May 18, 2002

کشته ما رو اين cyberspace:
www.akbarmashti.com

Tuesday, May 14, 2002

قبل از شيرجه ر�تن در Gold Quest اين رو بخونيد.
اين روزها کمتر مي نويسم چون کمتر �کر مي کنم! (کمتر �کر مي کنم پس کمتر هستم!) دوستي ميگ�ت �کر نکردن خيلي بد درديه. چون چراغ خطر نداره. مثلاً اگر يک روز غذا نخوري آخر شب ديگه معده به �رياد در مياد و مجبورت ميکنه که يک چيزي توش بريزي. ولي اگر يک ه�ته �کر نکنيم ممکنه اصلاً خبردار نشيم. مگر اينکه به نحوي براي خودمون زنگ خطر درست کنيم يا برنامه اي براي �کر کردن داشته باشيم (هر روز صبح و شب!). ياد بعضي از ايميل هاي دوستم ا�تادم که subject اش اين بود: Food for mind
بعد از اين قضيه Gold Quest به اين �کر ا�تادم که چقدر جامعه ما نسبت به اينجور سوءاست�اده ها ضربه پذيره. همون شب سه چهار نوع ديگه از اين سيستم ها به �کرم رسيد که توي ايران ميشه راه انداخت بدون اينکه دولت جلوشو بگيره يا اينکه غيرقانوني باشه يا غيرقانوني جلوه کنه. به موقع هم ميشه متوق�ش کرد. اگر چه از نظر اخلاقي کار درستي نيست. مثلاً يک ISP رو در نظر بگيرين که کارت اينترنت مي �روشه به قيمت x تومن. اگر روي کارتش بنويسه که در صورت ارسال اين کارت و 2x تومن پول ما براي شما 4 عدد کارت مي �رستيم. به اين ترتيب مردم خود بخود تبديل مي شوند به بازارياب هاي اين ISP. وقتي ظر�يت خطهاي ISP پر شد مي تونه که ديگه اين امکان خريد رو ادامه نده. من درست قوانين MLM رو نخوندم ولي ممکنه که اين نوعش در امريکا و کانادا ممنوع نباشه چون هيچ تضميني براي ادامه اين روند روي کارت قيد نشده. بعد که بيشتر روي چنين سيستم هايي در حالت کلي و انتزاعيش �کر کردم ديدم خيلي از دولتها يا شرکتهاي بزرگ از روشهاي MLM يا شبيه به اون براي جذب سرمايه و کنترل اقتصاد يا کارهاي ديگه هم است�اده مي کنند. خودشون مي دونن و خداشون!